درنگ – مریم علی بابایی: دیدن کودکان کار جزئی از زندگی ما شده است. مسلما هر روز در مترو، اتوبوس، چهارراه‌ها، زیرپل‌ها، روی پل‌ها و … کودکانی را می‌بینیم که تصمیم گرفته‌اند یا مجبور شده‌اند کار کنند. در اصل مجبورند به سراغ کار بروند؛ از فروش فال گرفته تا چسب زخم،‌ لوازم‌التحریر، آدامس و غیره…

حال و هوای آخر شهریور برای مردم همانند حال و هوای آخر اسفند است که هیجان ِ عجیب سال نو درونشان موج می‌زند. شور و هیجان اول مهر و رفتن به مدرسه نه تنها برای کودکان جذابیت دارد بلکه بزرگترها نیز از این حس و حال، حَظ می‌برند و خاطرات سرویس دوران مدرسه، بوی ِ خوش نارنگی در کلاس‌های درس، یاد گرفتن الفبا و … آنها را به گذشته پرتاب می‌کند؛ پرتابی دوست داشتنی و پر از ماجراهای رنگارنگ …

این حس رفتن به مدرسه و بوی ماه‌مهر بچه‌ها را به تب و تاب انداخته تا به خرید لوازم‌التحریر مشغول شوند و ذوق اول مهر را داشته باشند اما واقعا این حس ِ خوشایند را می‌توان در همه کودکان و نوجوانان دید؟

تکلیف آن کودکانی که مجبورند به سختی کار کنند تا پول غذای روزانه خود را درآورند، چه می‌شود؟ تکلیف کودکانی که به خاطر بیماری والدین، زندانی بودن پدر، اعتیاد والدین و … مجبورند در خیابان‌ها کار کنند و تنها به مدرسه و بچه‌های مدرسه نگاهی حسرت آمیز داشته باشند چه می‌شوند؟ تکلیف کودکانی که در اسارت باندهای کودکان کار هستند چه می‌شود؟ چه سرنوشتی در انتظار سال‌های جوانی و میانسالی آنهاست … روزهایی که باید پشت نیمکت‌های مدرسه بگذرند و اجازه گرفتن‌هایی که باید به بهانه آب خوردن گرفته شوند همه و همه برای برای این کودکان فراموش شده است …

در آخرین روزهای شهریور سراغ کودکان کار رفتم تا از حس و حالشان از ماه مهر و ماه مدرسه بپرسم. حس و حالی که بین ایستگاه‌های مترو و دستمال و چسب زخم گم شده است، هیجانی که به خاطر فقر، اعتیاد، بیماری، پول و … خوابیده است …

چند ساعتی با حسین پسر ۱۳ ساله دست‌فروش همراه شدم.

دوست داشتم به شقایق که حتی لبخند زدن را یاد نگرفته بود بگویم برای خودت رویا بباف و زندگی را با آفتاب هستی زینت ببخش و با لبخند زدن زنده بودنت را غنیمت بشمار که دیدم به سرعت سوار واگن قطار شده است و دور می‌شود


می‌خواهم دکتر قلب شوم

«نزدیک به ۳ سال است که کار می‌کنم، ۱۳ ساله هستم. بزرگ شدم. دیگر بچه نیستم که کسی دعوایم کند چرا کار می‌کنم. آرزویم خریدن دوچرخه بود که با کار کردن زیاد بالاخره خریدم. مدرسه رفتن هم خیلی دوست دارم، برای درس خواندن، مطمئنا دیگر کار نمی‌کنم. شاگرد زرنگ هستم و معدلم زیر ۱۹ نیست. اول مهر هم می‌روم مدرسه تا در آینده دکتر قلب شوم. اگر مجبور نبودم، کار نمی‌کردم. با کار کردن و درآوردن پول پدرم اجازه می‌دهد که به مدرسه بروم. اول مهر هم وارد کلاس هشتم می‌شوم» این قصه حسین است که در مترو از اسپینر گرفته تا چراغ قوه ومدادنوکی می‌فروشد.

مطمئنا حسین نمی‌تواند به خوبی حسش را بیان کند زیرا تا آن روزی که بخواهد به مدرسه برود جعبه مدادنوکی با یک بسته نوک اضافه را در دستش گرفته و از مردم می‌خواهد که برای فرزندانشان بخرند و آنها را خوشحال کنند، پس چه کسی باید حسین را خوشحال کند. او می‌گوید: «مدرسه رفتن که هیجان نمی‌خواهد. یک روز مدرسه‌ها باز می‌شود و باید با بداخلاقی‌ معلم‌ها درس‌هایمان را بخوانیم تا چشم بر هم می‌زنیم تمام می‌شود، البته یادم رفت این را بگویم که اوایل تصمیم گرفته بودم در آینده شغلی که برای خودم انتخاب می‌کنم یگان ویژه باشد، ولی دکتر قلب شدن را بیشتر دوست دارم.»

شقایق: مدرسه رفتن برای بچه‌هایی که در خانه هستند خوب است چون پدر و مادرشون به رفت و آمدش فکر می‌کنند. اما مادر من تا دیروقت کار می‌کند و پدرم هم ۹ سالی می‌شود که زندان است. مامانم می‌گوید باید رضایت شاکی را بگیریم اما پولش خیلی زیاد است و آنها هم رضایت نمی‌دهند. پس مدرسه رفتن من هیچ فایده‌ای ندارد. باید کار کنم و پول دربیاورم. پول‌هایم را هم به مادرم می‌دهم تا پس‌انداز کند

سخت است هم کار کنم و هم درس بخوانم

همان طور که متروها و خیابان‌ها را بالا و پایین می‌رفتم و در ذهنم مرور می‌کردم که خوب است کودکان کار با این‌که کار می‌کنند، باز هم اهداف بلندی دارند، «شقایق» را دیدم. دقیقا نه از اسم واقعی‌اش که شقایق باشد مطمئن بود و نه از سنش. هر چه از او پرسیدم که دوست داری به مدرسه بروی یا نه، اصرار داشت که از مدرسه رفتن بیزار است.

«شاید ۱۱ سالم باشد شاید هم ۱۳ سال. شقایق صدایم می‌کنند ولی نمی‌دانم دقیق اسمم همین باشد. مادرم می‌گوید تو شناسنامه اسمم فاطمه است. البته شناسنامه‌ام گم شده، زیاد به مدرسه رفتن هم فکر نمی‌کنم. کلا مدرسه را دوست ندارم. کلاس اول هم که رفته‌ام خیلی زیاد خواندن و نوشتن یاد نگرفته‌ام. فقط کار می‌کنم تا بتوانم برای خودم لباس بخرم.»

محمد: «پدرم با مادرم جر و بحث کرد و گذاشت رفت. همه می‌گویند رفته است استانبول تا پول بیشتری درآورد اما من از او خبری ندارم. شاید اگر روزی در جایی دیدمش، چهره‌اش را به یاد نیاورم. اول مهر هم به مدرسه می‌روم تا یاد بگیرم چگونه نان حلال درآوردم. مدرسه رفتن را دوست دارم ولی اول می‌خواهم پول دربیاورم. کار برای من در اولویت است تا مدرسه رفتن.»

شقایق قصد داشت به سختی کار کند تا برای مُحرم امسال لباس مشکی بخرد. کلا به هیچ چیز علاقه‌ ندارد. انگار هیچ بودن را به همه چیز ترجیح داده است. در چشمانش گذشتن از همه چیز موج می‌زد. «مدرسه رفتن برای بچه‌هایی که در خانه هستند خوب است چون پدر و مادرشون به رفت و آمدش فکر می‌کنند. اما مادر من تا دیروقت کار می‌کند و پدرم هم ۹ سالی می‌شود که زندان است. مامانم می‌گوید باید رضایت شاکی را بگیریم اما پولش خیلی زیاد است و آنها هم رضایت نمی‌دهند. پس مدرسه رفتن من هیچ فایده‌ای ندارد. باید کار کنم و پول دربیاورم. پول‌هایم را هم به مادرم می‌دهم تا پس‌انداز کند.»

دوست داشتم به شقایق که حتی لبخند زدن را یاد نگرفته بود بگویم برای خودت رویا بباف و زندگی را با آفتاب هستی زینت ببخش و با لبخند زدن زنده بودنت را غنیمت بشمار که دیدم به سرعت سوار واگن قطار شده است و دور می‌شود.

اما دوست‌ شقایق همچنان بند کیفم را گرفته بود و التماس می‌کرد تا یک بسته دستمال کاغذی از او بخرم. حرف نمی‌زد اما اصرار داشت از او خرید کنم. می‌گفت اسمش سونیا است و به تازگی وارد ۹ سالگی شده است. او می‌گوید: علاقه‌ای به درس خواندن ندارد و مدرسه هم نرفته و نمی‌رود … همین‌ها را گفت و به سرعت گریخت.

محمد: می‌خواهم قهرمان شوم … یعنی در آینده عاشق زن و بچه‌ام باشم و این شغل خوبی است …


به مدرسه می‌روم تا یاد بگیرم چگونه نان حلال درآورم

محمد دستفروش مترو اما جور دیگری بود، مغرور اما با اخلاق. کوله‌پشتی می‌فروخت. ۱۲ سالش بود اما انگار اندازه فردی ۳۰ ساله تجربه کسب کرده است. تند تند حرف می‌زد و لبخندی هم گوشه لبش می‌نشست. «کار خوبه که خدا درست کنه، سلطان محمود چه‌کاره است؟ این مثال را پدرم همیشه به من گوشزد می‌کرد، الان زیاد نمی‌بینمش! پدرم با مادرم جر و بحث کرد و گذاشت رفت. همه می‌گویند رفته است استانبول تا پول بیشتری درآورد اما من از او خبری ندارم. شاید اگر روزی در جایی دیدمش، چهره‌اش را به یاد نیاورم. اول مهر هم به مدرسه می‌روم تا یاد بگیرم چگونه نان حلال درآوردم. مدرسه رفتن را دوست دارم ولی اول می‌خواهم پول دربیاورم. کار برای من در اولویت است تا مدرسه رفتن.»

«می‌خواهم قهرمان شوم … یعنی در آینده عاشق زن و بچه‌ام باشم و این شغل خوبی است …»

هم کار می‌کنند و هم رنج می‌برند

صحبت کردن با کودکان کار، سخت است، شیوه ارتباط برقرار کردن با آنها سخت‌تر است. مسلما باید بازی کنند، کارتون تماشا کنند، به سینما بروند و تفرح خود را داشته باشند و در مدرسه درس بخوانند تا در جامعه ارتباطات بهتری برای خودشان رقم بزنند اما روزها و شب‌های آنها به کار کردن و کار کردن و کارکردن گذشته است. بله هم کار می‌کنند و هم رنج می‌برند اما باید راهکاری اندیشید، باید حمایت شوند، مدیران دیگر وعده ندهند، مسئولانه پذیرتر به این کودکان نگاه کنند … رنگ ماه مهر باید برای همه کودکان بهترین رنگ را داشته باشد …