درنگ: میرخان را حالا بسیاری از ما می‌شناسیم، پسربچه‌ای که حتی نمی‌دانست آرزو چیست! 

پروفسور فیروز نادری به واسطه وایرال شدن ویدئوی میرخان که هیچ آرزویی نداشت در صفحه اینستاگرام خود خبر از سر و سامان گرفتن میرخان داد و گروهی به نام جمعیت امداد دانشجویی مردم امام علی حمایت مالی از میرخان را بر عهده گرفته است.

امروز پروفسور نادری در پست اینستاگرام خود درباره این کودک نوشت: “حدود یکی دو هفته قبل پستی را درباره داستان یک پسر افغان به نام میرخان گذاشتم که حتی نمی‌دانست آرزو چیست دیدم. این ویدیو وایرال شد و ما شنیدیم که گروهی به نام دانشجویان امام علی حمایت مالی از میرخان را بر عهده گرفته است. امشب فردی این داستان را به آدرس زیر برایم ارسال کرد. این داستان با زبان فارسی نوشته شده است و شما فکر می‌کنید راه حل این مشکل چیست؟”

اصل ماجرای میرخان و بایسیکل دار شدن پسر افغان

بعد از پیگیری‌ها مشخص شد که منتشر کننده اصلی این ویدئو شرایط پیدا کردن پسرک را در صفحه وبلاگش منتشر کرده است. در ادامه به ماجرای میرخان و حمایت‌های وسیعی که از داخل و خارج کشور به دست آورده است، اشاره می‌شود.

امیر تقوی فردی که فیلم میرخان را منتشر کرده است در صفحه وبلاگش درباره این ماجرا نوشت: «دیر وقت شبی از شب‌های پریشانی، در حال قدم زدن، دیدم کودکی در پیاده‌رو کنار مجتمع مسکونی ما خوابیده است. بدون هیچ بالش یا رواندازی، وسط پیاده رو با دسته فال‌هایش که زیر سر گذاشته بود. ترسیدم که نکند مرده باشد اما، زباله گردی که در آن نزدیکی بود گفت: نترس خوابیده است. دلم نیامد بیدارش کنم. شاید هم می‌دانستم که تاب گفتگو با او را ندارم. گذاشتم و گذشتم.

دیگر شبی، همان حوالی و همان زمان، همان پسرک را دیدم که لب جدول کنار خیابان نشسته بود و منتظر کسی بود. اینبار نگاهم به نگاهش گره خورد و از او نگذشتم و شد آنچه می‌دانید.

باری، دوستی در فرانسه ویدئو را در فیسبوک به اشتراک گذاشت و ناگهان کلیپ، بهمن‌وار وایرال شد. هر دقیقه کسی از جایی آن را برایم فوروارد می‌کرد و اظهار لطف و همدردی و چاره جویی. کودکی که نمی‌دانست آرزو چیست و شغل ایده‌آلش در بزرگسالی زباله گردی بود، میلیون‌ها بار روی تلگرام دیده شد. از دکتر فیروز نادری عزیز گرفته تا هنرپیشه‌گان داخلی و ورزشکاران و هر آنکس که فکر کنید ویدئو را در فیسبوک و اینستاگرام به اشتراک گذاشتند و موجی از محبت ایجاد شد.

خیلی‌ها به دنبال منبع اصلی این ویدئو و پیدا کردن کودک افتادند. هر ساعت کسی از گوشه‌ای از دنیا پیام می‌داد. از امریکا تا فرانسه و افغانستان و اتریش و نخجوان گرفته تا هر جای دیگری که فکرش را بکنید. چندین جمعیت خیریه تماس گرفتند و درخواست کمک برای یافتن کودک کردند. چندین نفر خواستند تا کمک کنم و کودک را برای سرپرستی به خارج از ایران بفرستم.

در این میانه من هر شب سری به او می‌زدم و گپی می‌زدیم اما او هنوز خبر نداشت که چه اتفاقی افتاده است. خوشحال بود که این روزها بیشتر فال می‌فروشد و مردم دوستش دارند. تا اینکه یکی از شب‌هایی که به دیدارش رفتم احساس کردم از من دوری می‌کند. سمج شدم و فهمیدم برادرش که زباله گرد است، کلیپ را در فیسبوک دیده و کتکش زده است به سزای این دهن لقی به ابعاد جهانی.

دو ساعتی در کنارش بودم برای دلجویی و حتی در فال فروشی هم کمکش کردم تا اینکه من را بخشید. فهمیدم که برادرش علاقه‌ای به تغییر زندگی او ندارد. دانستم که میرخان هویت ندارد. نه افغانی و نه ایرانی. او فقط یک موجود زنده است. نه پاسپورتی دارد و نه کارت ملی و هیچ چیز دیگری. تاریک شبی پشت لندکروزر قاچاقچیان مواد مخدر از مرز عبور کرده و تحت الحفظ به تهران آمده و صاف افتاده وسط دنیای بی سر و صاحب ما.

خرسند از اینکه بخشیده شدم با او به محوطه ساختمان آمدیم. همسن و سال‌هایش که دوچرخه سواری می‌کردند توجهش را جلب کردند و از من پرسید در ایران همه بچه‌ها بایسیکل دارند؟ گفتم چطور؟ گفت آخر در افغانستان فقط بچه‌های خان بایسیکل دارند. فردا شبش بایسیکلی برایش تهیه کردم و تحویلش دادم. پرواز می‌کرد از خوشحالی و باور نمی‌کرد که مال اوست. دسته فال‌هایش را گرفتم و دوچرخه خودم را هم برداشتم و خواستم سواری کنان با هم نزد برادرش برویم که بارها کارت ویزیتم را از میرخان گرفته و پاره کرده بود و به من زنگ نزده بود.

من را برد به فضای سبز دور افتاده‌ای با درخت‌های بلند که محل تجمع زباله گردها بود. آنجا چندین میرخان دیگر هم بودند. نه یکی و دو تا! شاید ۱۰ تا. چندین برادر دیگر هم بودند. از هرات و مزار و کابلستان و بجنورد و شیروان.

فهمیدم که اینها همه برای یک باس (رییس) ایرانی کار می‌کنند که ماهی هشتصد هزار تومن از اینها می‌گیرد تا مراقب‌شان باشد تا اداره بازیافت شهرداری دستگیرشان نکند. هر روز هم با ماشین خاوری اینها را از شهرری به بالای شهر می‌آورد و شبها برشان می‌گرداند. یک مافیای نامرئی و غیرقابل تصور!

مافیایی که میوه جنگ ناتمام ولایت مجاور را از دست کودکان بی‌هویت و بیگناه افغان می‌چیند و زیر پوست این شهر کنار من و شما نفس می‌کشد. ارتش آدم‌های بی‌هویت را هر روز سان می‌بیند و بر سر چهارراه‌های این شهر دسته دسته سرباز دارد تا شیشه ماشین ما را پاک کنند و فال بفروشند و گدایی کنند.

همیشه پشت چراغ قرمزهای بی‌پایان شهر تهران که هستم، از پشت شیشه دودی شده ماشین، این بچه‌ها را که می‌بینم از خودم می‌پرسم که آیا باید به اینها کمک کرد و از آنها چیزی خرید و پولی داد یا خیر؟ منطقم می‌گوید که هرگز! چون واضح است که این پول به جیب پدرخوانده می‌رود و نه این بینوا! قلبم اما نمی‌تواند از این‌همه ظلم بگذرد و در این کشاکش چراغ سبز می‌شود و تا چهارراه بعدی به امید سبز بودن چراغ می‌رانم و این داستان هر روزه ماست.

حکایت میرخان اما عبرت بزرگی است. با همه وجودم فهمیدم که خشونت و پستی روزگاری که خودمان برای خودمان ساختیم از مهربانی و انسانیتمان خیلی بیشتر است. این عبرت را از آن رو می‌نویسم و به اشتراک می‌گذارم تا شاید شنیده شود.

برای شماهایی می‌نویسم که می‌خواستید میرخان را به مدرسه بگذارید! شماهایی که می‌خواستید برایش پول بفرستید یا به فرزندی بپذیریدش! برای عالیجناب فیروز نادری که انرژی محبتش را از هزاران کیلومتر دورتر گرفتم.

میرخان چند روزی سوژه جالبی برای ما بود و بعد هم همه می‌خواستیم یک پایان خوش برایش رقم بزنیم که بعللللللللللللللله ملت قهرمان و نوع دوست ایران این کودک بی آرزو را سر و سامان داد و حالا برویم سراغ سوژه بعدی و عکس سالاد و سلفی‌های احمقانه همیشگی!

هم‌زبانان عزیز، این بچه‌ها هویت ندارند. این بچه‌ها را به چشم انسان نمی‌بینند، که اینها نیروی کار و منبع درآمد باس (رئیس) هستند! باس‌هایی که می‌گویند این بچه‌ها اگر معنای بازی را بدانند دیگر کار نخواهند کرد. به مدرسه گذاشتن کسی که با ۱۲ نفر دیگر در اطاق ۱۵ متری زندگی می‌کند و لباس حداقلی هم بر تن ندارد، دردی را دوا نمی‌کند. پول دادن به اینها چاره کار نیست چون به جیب خودشان نمی‌رود. حتی بچه‌های ایرانی را هم کم و بیش درگیر همین فاجعه انسانی می‌بینیم! ایرانی و افغانی ندارد. جای بچه‌ها در مدرسه است و بس.

آنچه امروز بر سر همه چهار راه‌های این شهر بی‌رحم می‌بینیم یک جرم سازمان یافته و وسیع است. استفاده برنامه‌ریزی شده از کودکان بی‌هویت برای کسب درآمد با استفاده از تحریک احساسات و عواطف من و شما. آیا مسئولان کشور ما که یک دختر را وسط صد هزار تماشاچی پسر پیدا می‌کنند و دستگیر می‌کنند، نمی‌توانند یک روز کنار یکی از چهار راه‌های شهر به کمین خاورهایی بنشینند که این جرم غیر انسانی را سازماندهی می‌کنند؟

واضح است که یک خلاء قانونی بسیار بزرگ وجود دارد! اینها هویت ندارند و به بهزیستی و شهرداری و تامین اجتماعی و شورای شهر و هیچ جای دیگری ربطی ندارند. هیچ‌کس مسئول این وضع فاجعه بار شهر و ابعاد غیر انسانی آن نیست.

گیرم که میرخان را هم به مدرسه بردیم و لباس نو بر تنش کردیم … با هزاران هزار میرخان دیگر چه کنیم؟ اگر می‌خواهید کاری بکنید، از قدرت شگفت‌انگیز شبکه‌های اجتماعی استفاده کنید و مطالبه‌ای را مطرح کنید. مطالبه منع قانونی به کار گرفتن کودکان زیر سن قانونی و وضع مجازات‌های بسیار سنگین برای متخلفان جرایم سازماندهی شده در این وادی …

بیایید مسئولان را مجبور کنیم که ما را رها کنند از این رنج بی‌حساب دیدن صورت معصوم این کودکانی که نمی‌دانیم چطور بدون اینکه شکم باس (رئیس) گنده‌تر شود به آنها کمک کنیم. جای بچه‌ها در مدرسه و جای جنگ زدگان در کمپ است و ما وظیفه انسانی داریم به کمپ‌ها کمک کنیم، سازمان ملل هم کمک می‌کند. جای جنگ زدگان بر سر چهار راه‌های شهر نیست تا در سرما و گرما روزی ۱۸ ساعت برای باس کار کنند.

باور کنید که شبکه‌های اجتماعی این قدرت را دارند تا مسئولان را وادار به شنیدن کنند. اگر می‌خواهیم مساله را به صورت سیستمی و از ریشه حل کنیم باید وادارشان کنیم قوانین لازم را تصویب و اجرا کنند. کمپ بسازند و آنوقت به کمپ‌ها کمک کنیم.»

ویدئوی دردناکی از صحبت‌های یک کودک کار

انسانیت برای کودکان کار

همه ما در طول روز حداقل یک یا دو بار کودکان کار را می‌بینیم. کودکان و نوجوانانی که روزها زیر آفتاب ۴۰ درجه و در سرمای زیر صفر درجه، گونی‌های بزرگ زباله را در خیابان‌های تهران به پشت می‌کشند و بابت‌شان پولی ناچیز دریافت می‌کنند. دختران و پسرانی که هم سن خواهر یا برادر و فرزندمان هستند اما پشت چراغ‌های قرمز به زور شیشه ماشین‌ها را تمیز می‌کنند، فال می‌فروشند و … اینها می‌توانستند مثل بسیاری از فرزندان این کشور آینده‌ای بهتر داشته باشند.

هر روز بر تعداد این افراد در کشور افزوده می‌شود اما مگر چند انجمن حمایت از کودکان کار داریم که بتوانند این افراد بی‌زبان را ساماندهی کنند؟ باید متولیان این امر دست از شعار بردارند و به طور جدی وارد این قضیه شوند. این کودکان علاوه بر اینکه از دو سه سالگی وارد این نوع بازار کار می‌شوند حتی مورد آزار و اذیت جنسی و روانی هم قرار می‌گیرند، فرقی نمی‌کند تبعه افغان باشند یا کودک ایرانی، اهل هر کجا باشند انسان هستند …