درنگ:  خواهران منصوریان که هر یک از آن‌ها دارنده ۳ مدال طلا در سطح جهانی و در رشته‌های ووشو و کاراته هستند شب گذشته مهمان ماه عسل بودند. در ابتدای برنامه مرضیه دختر بزرگ خانواده منصوریان مقابل دوربین ماه عسل قرار گرفت و گفت: ما یک خانواده پرجمعیت داشتیم که ۵ خواهر و یک برادر بودیم و پدرم همراه با مادر و سه تن از خواهران روی مزارع دیگران کار می‌کردند.

وی ادامه داد: من دوست نداشتم کسی بدانم که این افراد اعضای خانواده من هستند و ما یک خانواده فقیر هستیم که برای گذراندن زندگی پدرم مجبور است از دختران خود برای کار کردن استفاده کند.

مرضیه منصوریان ادامه داد: من نور چشمی پدرم بودم و آرزو داشت که به دانشگاه بروم، اما در یک دوره زمانی به دلیل شرایط بد موجود و همچنین مواردی مانند فشار طلبکار‌ها من به یک ازدواج ناخواسته تن دادم و البته دو سال بعد با یک بچه ۶ ماهه مجبور به بازگشت به خانه پدر و مادرم شدم. وقتی برگشتم هیچ خبری از پدرم نداشتیم تا این که متوجه شدیم وقتی برای کار به شیراز رفته در همان جا ازدواج کرده است.

در ادامه ماه عسل از شهربانو منصوریان یکی از دختران قهرمان تیم ملی برای حضور مقابل دوربین دعوت شد. شهربانو منصوریان گفت: من به خواست خودم برای کار در مزارع به پدرم کمک می‌کردم اما همیشه پدرم لباس نو را برای مرضیه خواهر بزرگم می‌خرید. به یاد دارم مراسم عروسی خواهرم بود که همراه با پدرم برای خرید مرغ به یک مرغ فروشی رفتیم اما فروشنده به پدرم گفت: چون چک‌های قبلی‌ات را پاس نکرده‌ای نمی‌توانم به تو مرغ قرض بدهم و در آن لحظه من به آن فروشنده التماس کردم که هنوز هم وقتی یاد آن اتفاق می‌افتم ناراحت می‌شوم.

شهربانو منصوریان پس از این که تحصیلات خود در مقطع پنجم ابتدایی را به پایان رساند مدرکش را قاب می گیرد و پس از آویختن آن به دیوار خانه اعلام می کند که نزد عمویش در شیراز می‌رود.

احسان علیخانی در ادامه ماه عسل از سهیلا و الهه منصوریان دو خواهر دیگر خانواده برای حضور مقابل دوربین دعوت کرد. الهه منصوریان گفت: رفتن شهربانو ما را خیلی اذیت کرد اما او این کار را به این دلیل انجام داد که خانواده داشت از هم می‌پاشید و به همین دلیل ترک تحصیل کرد و به دنبال کار رفت.

شهربانو منصوریان ادامه داد: من تلاش کردم در شیراز نزد یک خانواده به‌خوبی کار کنم و خودم را به آن‌ها نشان دهم البته در ابتدا به دلیل سن کمی که داشتم آن‌ها قبول نمی‌کردند که من برایشان کار کنم، اما در نهایت این موضوع را بپذیرفتند.

مرضیه منصوریان خواهر بزرگ خانواده در ادامه صحبت‌های خواهران خود یادآور شد: وقتی پدرم به شیراز رفت من جلوی اسم او هزاران چرا و علامت سؤال گذاشتم چرا که نمی‌توانستم این کار را درک کنم و با توجه به علاقه‌ای که پدرم به ما داشت این موضوع واقعاً عجیب به نظر می‌رسید.

سهیلا منصوریان در ادامه گفت: در ابتدا رفتن پدرم و سپس رفتن شهربانو برای من خیلی سخت بود. به یاد دارم در آن زمان که شهربانو دو سالی بود پیش ما نبود، یکی از دوستان پدرم برای تفریح به شهر ما سمیرم آمد و سراغ پدرم را گرفت، اما وقتی متوجه شد که او ما را ترک کرده خیلی تعجب کرد و به من گفت که اگر دوست داشته باشی می‌توانی همراه من و خانواده‌ام به اصفهان بیایی و در آن جا همراه با دخترم به مدرسه بروی و نزد ما زندگی کنی.

سهیلا از شرایط خوبی که برای زندگی کردن در منزل دوست پدرش به دست آورد صحبت کرد و این که در چنین شرایطی می‌توانست به بسیاری از آرزوهای خود جامه عمل بپوشاند.