درنگ:  مدرسه، خواب‌های مرا قیچی کرده بود. نماز مرا شکسته بود. مدرسه، عروسک مرا رنجانده بود.

روز ورود یادم نخواهد رفت، مرا از میان بازی‌هایم ربودند و به کابوس مدرسه بردند. خودم را تنها دیدم و غریب. از آن پس هر بار دلهره بود که به جای من راهی مدرسه می‌شد…

سال اول دبستان بود. کلاس بزرگ بود: یک اطاق پنجدرى و روشن بود. آفتاب آمده بود تو. بیرون پاییز بود. دست ما به پاییز نمی‌رسید. شکوه بیرون کلاس بر ما حرام بود. سرهای ما تو کتاب بود. معلم درس پرسیده بود و گفته بود: دوره کنید. نمی‌شد سربلند کرد. تماشای آفتاب تخلف بود. دیدن کاج حیات جریمه داشت: از نمره گرفته، دو نمره کم می‌شد.

  فیلم | ترانه علیدوستی «تاریخ عشق» را می‌خواند

من از خیلی چیزها می‌ترسیدم : از مادیان سپید پدر بزرگ، از مدیر مدرسه، از نزدیک شدن وقت نماز، از قیافه عبوس شنبه. چقدر از شنبه‌ها بیزار بودم . خوشبختی من از صبح پنجشنبه آغاز می‌شد . عصر پنجشنبه تکه‌ای از بهشت بود . شب که می‌شد در دور ترین خواب‌هایم طعم صبح جمعه را می چشیدم.

در دبستان از شاگردان خوب بودم . اما مدرسه را دوست نداشتم . خودم را به دل درد می‌زدم تا به مدرسه نروم . بادبادک را بیش از کتاب مدرسه دوست داشتم . صدای زنجره را به اندرز آقای معلم ترجیح می‌دادم . وقتی در کلاس اول دبستان بودم . یادم هست یک روز داشتم نقاشی می کشیدم ، معلم ترکه انار را برداشت و مرا زد و گفت:« همه درس‌هایت خوب است . تنها عیب تو این است که نقاشی می‌کنی ». این نخستین پاداشی بود که برای نقاشی گرفتم . با این همه ، دیوارهای گچی و کاهگلی خانه را سیاه کرده بودم…

متن: خاطرات سهراب سپهری از دوران دبستانش
صدا: امید

  قصه صوتی درنگ | قایق های کاغذی کودکیمان را یادت هست ؟