قایق های کاغذی کودکیمان را یادت هست؟
هر روز وقت برگشتن از مدرسه
توی راه منتظرم می ماندی …

من که می آمدم کنار دیوار می نشستیم
و هر کدام یک ورق از دفترمان میکندیم
و با آن یک قایق کاغذی کوچک میساختیم
میدویدیم تا جویباری
که از دل کوچه باغ زیبایی میگذشت …

با شوق وصف ناپذیری قایق ها را در آب رها میکردیم و خودمان هم به دنبالشان میدویدیم
خط پایان مشخص بود …
قلب هامان تند میزد و چشمهامان خیره بود
به قایقی که روی آب میرقصید و دور میشد …

یادت هست !؟ تو همیشه برنده بودی
و قایقت به خط پایان میرسید
من اما همیشه بازنده بودم
و قایقم میانه ی راه غرق میشد …

میدانی ..‌.؟
من عاشق خنده های پیروزمندانه ی تو بودم
عاشق برق شادیِ توی چشمانت
من عاشق لحظه ای بودم که تو با شوق
قایق خیس شده ات را از آب میگرفتی
و میبوسیدی …
من دیوانه ی آن بوسه ی خیسی بودم که
می آمدی و از ذوق روی گونه ام مینشاندی
و میگفتی :
« غصه نخور دفعه ی بعد تو برنده ای »
و قایقِ کاغذیِ من هر بار غرق میشد …