هیچوقت از خونه ى اجاره اى خوشم نمیومد درسته که میتونى توش یه مدت کوتاهى زندگى کنى، آرامش داشته باشى، و یه گوشه اى ازش خستگیاتو در کنى
ولى نمیتونى بهش دل ببندى چون تو اونجا فقط مستاجرى… نمیتونى با سلیقه ى خودت دیواراشو خال خالى رنگ کنى، یه در چوبى صورتى براش بذارى، به دیواراش چندتا میخ جانانه بزنى و قفسه هاى تورى با گلدوناى رنگى آویزون کنى …
تو موظفى امانتدار باشى تا وقتى از اونجا رفتى همه چیزو شسته و رفته و دو دستى تحویل صاحب اصلیش بدى…
فقط یه چیزى آزارت میده، خاطره هاى ریز و درشتى که تو خونه داشتى، آهنگى که توى اتاق خوابت دم غروب گوش میکردى، بوى عود قهوه که توى پذیرایى میپیچید… پنجره اى که رو به خیابون باز میکردى تا نسیم بهارى موهاتو برقصونه و صورتت رو نوازش کنه… حتى نون و پنیر و گردو خوردن تو آشپزخونه ى نقلیش واست میشه خاطره… دیگه بگذریم از گرماى شومینه ى اتاق پشتى که بعد از یه روز سخت و سرد کارى پاییز، خستگیتو کنارش روى صندلى متحرک دفن
میکردى…
دیگه یه جایى فرصت زندگى کردن تو اون خونه ى اجاره اى واست تموم میشه و همه ى خاطراتت رو باید ببوسى بذارى کنار
حالا قراره کسى دیگه اى جاى تو اونجا زندگى کنه و بشه ساکن همیشگى خونه…
عشقاى کوتاه و موقتى درست مثل اون خونه ست… تا وقتى توش هستى خوبى، خوشى، آرومى… دلگرمى ولى باید چشمت رو روى آرزوهایى که باهاش دارى ببندى… و یه روزى خاطراتت رو بردارى و از اونجا برى…
چرا که میدونى توى اون دل، فقط یک مستاجرى…

‌با صدای امید