درنگ :  چند روز قبل خبری در فضای مجازی به سرعت منتشر شد که حکایت از تلاش دختربچه‌ای برای زنده نگه داشتن مادرش در زیر آوار از طریق تنفس مصنوعی داشت؛ خبری که انعکاس بسیار زیادی در رسانه‌های داخلی و حتی برخی شبکه‌های مجازی و رسانه‌های سرتاسر جهان داشت.

علی شایان امداد‌گر مستقل ۲۶ ساله خرم‌آبادی که از همان ساعت‌های اولیه وقوع زلزله خود را با سرعت به سرپل ذهاب رسانده، یکی از امدادگرانی است که به دلیل حضور در عملیات نجات این دختر دلیر خطه غرب کشور، از نزدیک در جریان نجات وی و مادرش بوده و بعد هم شنونده قصه ستاره از چند ساعت رعب‌آوری است که زیر آوار بوده است.

  • اگر موافق باشید، داستان را از زبان خود ستاره ۹ساله و آن گونه که وی برایم بازگو می‌کرد، روایت کنم

 

  • ستاره می‌گفت وقتی که زلزله آمد می‌خواستیم از خانه فرار کنیم که یکدفعه سقف و آوار شروع به ریزش کرد. پدرم در آخرین لحظه من و برادر ۴ ساله و مادرم را بغل کرد و خودش را روی ما انداخت. درنتیجه ما سه نفر بین پدر و آوارها گیر افتادیم. گرچه در دقایق اولیه همه زنده بودیم. چند دقیقه‌ای که گذشته پدرم از مادرم حال برادرم را پرسید. مادرم با بغض جواب داد ;i فکر می‌کنم تمام کرده است. بدنش توی بغل من خشک شده است.

 

  • ستاره دختر باهوشی است. با چنان دقتی ماجرا و جزییاتش را تعریف می‌کرد که از دختر بچه‌ای به سن و سال وی بعید بود. وی با همان لحن معصومانه‌اش تعریف می‌کرد: بعد از این جواب مادرم، پدرم ۳ تا نفس دیگر کشید و بعد دیگر صدایش را نشنیدم…! اما اصل داستان از همین جا شروع می‌شد.

 

  •  ستاره تعریف می‌کرد: بعد از اینکه فهمیدیم پدرم مرده است، شروع کردم به جیغ و داد و فریاد زدن تا شاید کسی صدایم را بشنود و به کمک‌مان بیاید. اما هیچ کسی صدایم را نشنید… ! در همان حال مادرم که کم‌کم داشت بی‌حال می‌شد با همان صدای بی‌رمقش به من گفت: ول کن ستاره جان… بی‌خود خودت را خسته نکن. پدر و برادرت که مرده‌اند، بگذار ما هم راحت شویم و به پیش آنها برویم… ولی ستاره جواب می‌دهد: من دوست ندارم اینجا بمیرم. من دوست دارم زندگی کنم. تو هم اگر من را دوست داری باید به خاطر من بجنگی و نباید بمیری…

 

  • اینها عین کلمات ستاره است؛ جملاتی که همان طور که گفتم از دختربچه ۹ ساله‌ای مثل ستاره بعید به نظر می‌رسد. بالاخره خود ستاره هم تصمیم می‌گیرد کاری کند.

 

  • خودش آن لحظات را این گونه برایم توصیف کرد: سعی می‌کردم با مادرم صحبت کنم تا نخوابد اما با این وجود هرچند دقیقه یک‌بار، صدایش قطع می‌شد و من هم که شنیده بودم نباید در چنین حالی، فرد مصدوم بخوابد، تلاش می‌کردم با جیغ و فریاد نگذارم که به خواب برود

 

  • در چنین شرایطی ستاره بعد از چند دقیقه متوجه می‌شود که جریان هوایی از روزنه‌ای وارد محوطه محبوس شده‌ای که آنها در آن گیر افتاده بودند، می‌شود. بعد از کمی دقت متوجه می‌شود از روزنه‌ای در کنارسرش، هوای اندکی وارد می‌شود. یکدفعه فکری به ذهنش می‌رسد. بینی‌اش را به سوراخ نزدیک می‌کند و هوا را در ریه‌هایش ذخیره می‌کند و بعد سرش را می‌چرخاند و تلاش می‌کند هوایی را که ذخیره کرده، از طریق دهان به دهان به مادرش منتقل کند. اینقدر این کار را می‌کند و اینقدر جیغ و فریاد می‌زند که بالاخره مردمی که درحال جست‌وجوی اطراف بوده‌اند صدایش را می‌شنوند و تلاش می‌کنند در وهله اول با حفر سوراخی؛ هوا را به داخل نقطه‌ای که آنها در آن حبس شده بودند، هدایت کنند. بعد هم به ما خبر دادند و ما هم به سرعت خودمان را به محل رساندیم

 

  • البته ما لحظه‌ای رسیدیم که دیگر تقریبا کار کنار زدن آوارها تمام شده بود. من هم که در آن عملیات مسوول لودر و خاکبرداری بودم،؛ شروع کردم به جابه‌جا کردن آوارها تا اینکه ستاره و مادرش را نجات دادند. لحظه‌ای که مادرش را پیدا کردند مردم از وی خواستند تا کودکی که در آغوش داشت را به آنها بدهد. اما مادر اول قبول نمی‌کرد تا اینکه بالاخره با خواهش و تمنای اطرافیان، بالاخره رضایت داد تا کودکش را از آغوشش جدا کند و به مردم بدهد. تازه آنجا بود که فهمیدیم، پسرش مرده است. ستاره را هم برای چند لحظه و هنگامی که داشتند به ماشین امداد برای انتقال به بیمارستان می‌بردند دیدم و سعی کردم با او صحبت کنم و دلداری‌اش دهم

 

  • بیشتر شوک‌زده بود. چند دقیقه‌ای که پیشش بودم، آنچه شنیدید را برایم تعریف کرد. من هم که به‌شدت تحت تاثیر قرار گرفته بودم؛ شماره‌ام را به وی دادم تا بتواند بعد از اینکه وسایلش را پیدا کردیم، از ما تحویل بگیرد. فردای آن روز عموی ستاره به من زنگ زد و کلی از من تشکر کرد. بعد هم گوشی را به ستاره داد و با هم صحبت کردیم. آنجا هم سعی کردم به وی روحیه بدهم و درعین حال باز هم از این همه، هوش و جسارت و شجاعت ستاره شگفت‌زده شدم.

 

  • با توجه به زمانی که ما رسیدیم فکر می‌کنم ۴-۳ ساعتی را زیر آوار بوده‌اند.