در سایت جایزه نوبل آمده است: نوبل ادبیات به «ایشی‌گورو» می‌رسد که به خاطر رمان های عاطفی اش اعماق حس موهوم ارتباط ما با جهان را به نمایش می گذارند موفق به کسب این جایزه شد.

کتاب «بازمانده روز» از این نویسنده در سال ۱۹۸۹ جایزه «من بوکر» را دریافت کرده که توسط نجف دریابندری در ایران به فارسی برگردانده شده است.

کازوئو ایشی‌گورو نویسنده انگلیسی ژاپنی‌تبار است که ۸ نوامبر ۱۹۵۴ در ناگازاکی به دنیا آمد و در شش‌سالگی وطنش را ترک کرد.

او هنگام بحث درباره میراث ژاپنی و تأثیر آن بر تربیتش می‌گوید: ‌«من کاملا مثل انگلیسی‌ها نیستم، چون پدر و مادری ژاپنی در خانه‌ای ژاپنی‌زبان مرا بزرگ کرده‌اند. پدر و مادرم فکر نمی‌کردند که قرار است مدتی به این بلندی در این کشور زندگی کنیم. آن‌ها احساس مسوولیت می‌کردند که ارتباط مرا با ارزش‌های ژاپنی حفظ کنند. من پیشینه‌ای متمایز دارم. جور دیگری فکر می‌کنم و دیدگاه‌هایم اندکی با بقیه فرق دارد.»

ایشی‌گورو اسمی ژاپنی دارد. حروف اسمش در ژاپنی به معنای سنگ و سیاه هستند.

رمان‌های «بازمانده روز» و «هرگز رهایم مکن» او به صورت فیلم سینمایی درآمده‌اند. «آنتونی هاپکینز» و «اما تامپسون» بازیگران سرشناسی هستند که در «بازمانده‌ روز» ایفای نقش کرده‌اند.

بازمانده روز
بازمانده روز

 

بخش هایی از این کتاب:

باقی عمرم مانند یک بیابان خالی جلوم دراز شده.

وقتی جنگ تمام شد ، ادامه تنفر از دشمن کار قشنگی نیست. وقتی پشت طرف به خاک آمد ، کار تمام است. دیگر لگد زدن به او معنی ندارد.

شاید بهتر بود خداوند ما را هم مثل گیاه ها خلق می کرد . یعنی این که پای مان محکم توی زمین باشد. آن وقت هیچ کدام از این کثافت کاری های مربوط به جنگ و مرز و این چیزها اصلا پیش نمی آمد.

تصمیمات مهم این دنیا در واقع در مجالس مقننه یا در ظرف چند روز اجلاس فلان کنفرانس بین المللی ، آن هم در معرض دید عموم مردم و مطبوعات ، اتخاذ نمی شود . بلکه تبادل نظر و اتخاذ تصمیم واقعی در محیط آرام و خلوت بزرگ ترین خانه های این مملکت صورت می گیرد .

زندگی سیاسی ممکن است آدم را آن قدر عوض کند که بعد از چند سال اصلا شناخته نشود.

بله ، من شوهرم را دوست دارم . اول دوستش نداشتم . تا مدت مدیدی دوستش نداشتم . آن همه سال پیش که از سرای دارلینگتن رفتم ، هیچ باورم نمی شد که واقعا و حقیقتا دارم می روم . فکر می کردم این هم یک حقه ی دیگر است که دارم سوار می کنم ، آقای استیونز ، برای این که لج شما را در بیاورم . وقتی آمدم این جا و دیدم که شوهر کرده ام ، جا خوردم . تا مدت مدیدی غمگین بودم ، خیلی هم غمگین بودم . ولی بعد ، سال ها آمدند و رفتند، جنگ شد ، کاترین بزرگ شد ، آن وقت یک روز فهمیدم که شوهرم را دوست دارم . وقتی آدم این همه وقت با کسی سر کند ، بالاخره به او عادت می کند.

[socialpoll id=”2464915″]

لحظه اعلام این خبر را ببینید: